و چرا باز امشب اینقدر دلتنگم؟
و چرا چشمانم...متکبر شده اند؟
به خدا می میرم اگر امشب نشوم بارانی
دلم من می خواهد یک دل سیر بگرید امشب
گریه کن لامذهب
هیچ کس اینجا نیست
باز هم تنهایی
سینه ام سنگین است
عین تابوت خداحافظ ها
گره ی بغض به دارم زده است
پس چرا اشک نمی یابد راه؟
از چه کس چشم امان می خواهد؟
گریه کن لامذهب
هیچ کس اینجا نیست
باز هم تنهایی

دل من سخت گرفته ست امشب
گونه ها داغ و صدایم لرزان
و جنون...
میترسم که پدیدار شود در حالم
من که دیروزها را
خط زدم در خاطر
من گذشتم از او
هر چه بود ...رفت ، گذشت
و نه انگار کسی هست که خواهد آمد
و گذشتم نگذاشت
به طلبکاری دلهای کسانم بروم
من که خالی شده ام ازهمه چیز
از بودن
سالهاست من مردم
چشمها مشق نمودند هر شب کوری را
پس پریشانی امشب از چیست؟
و جنون...
میترسم که پدیدار شود در حالم

اشک هایم از کیست؟؟؟