هنر در پوست تخم مرغ

از وقتی سقف خانه مان چکه می کند از باران بدم می آید..

از وقتی مادرم پای دار قالی مرد از قالی بدم می آید

از وقتی برادرم به شهر رفت و دیگر نیامد از شهر بدم می آید

از وقتی پدرم شبها گریه می کند از شب بدم می آید

از وقتی دستان آن مرد سرم را نوازش کرد و بعد به پدرم سیلی زد از دستهای مهربان بدم می آید..

از وقتی خواهرم پاهایش زیر گرمای آفتاب تاول می زند از آفتاب بدم می آید

از وقتی سیل آمدو مزرعه را ویران کرد از آب بدم می آید

و تنها خدا را دوست دارم!!!

چون او باران را فرستاد تا مزرعه مان خشک نشود!!!

چون او شب را می آورد که اشک های پدرم را هیچ کس نبیند!!!

چون او مادرم را برد پيش خودش که او هم گریه نکند!!!

چون او به برادرم کمک کرد که برود تا آنجا خوشبخت تر زندگی کند!!!

چون من دعا کردم و می دانم دستهای آن مرد را که به پدرم سیلی زد فلج خواهد کرد!!!

چون او آفتاب را فرستاد تا مزرعه جوانه بزند!!!

چون او سیل را جاری کرد تا گناه انسان را از زمین بشوید!!!

و من تنها خدا را دوست دارم

شدی به زندگی مرد تازه ای سنجاق

و بو گرفته دلت در هوای گرم اتاق

کنار تخت کثيفی که تا ابد خاليست

   کنار بچه و سردرد و خستگیُ و اجاق

            - غذا چه خوب شده!« دست»پختتان عاليست!

             ...و عشقبازی از اين «دست» زير نور چراغ

    مقاله ها که تو را می خورند پی در پی

     و بحث روز شدی  آه! داغ داغ  ِ  داغ!

     پناه می بری از دست زندگی به خودت

   به خاطرات قشنگی که مرده در اوراق

  ...و در لباس عروسی دلت گرفته فقط!

         و در لباس عرو...فکر می کنی به طلاق!!!

و عشق....

 

و عشق… كه معتادِ هرشب قرص خوردن بود

و زندگي… كه سنگ قبر ِ كوچك من بود

و هي صدايي كه بلندت كرده از …

- خوبي؟!

هذيان غمگيني كه به چي مشت مي كوبي؟؟؟

جيغ زني كه سعي / كرده انتخابش را

مثل سؤالي كه نمي خواهد جوابش را

جيغ زني كه هر شب از خواب تو پا مي شد

به زندگي ِ من گره مي زد طنابش را

جيغ زني كه مثل يك كابوس تكراري…

 

و بچّه اي كه خيس كرده رختخوابش را…