هنر تجسمی

درست میان میدان
بی حرکت بمان
و آرام ، خیلی آرام
نفس بکش
کسی چه می داند
شاید تو هم اسطوره شدی
درست مثل سایر مجسمه ها
رضا مرتضوی

درست میان میدان
بی حرکت بمان
و آرام ، خیلی آرام
نفس بکش
کسی چه می داند
شاید تو هم اسطوره شدی
درست مثل سایر مجسمه ها
رضا مرتضوی
از بيم و اميد عشق رنجورم
آرامش جاودانه مي خواهم
بر حسرت دل دگر نيفزايم
آسايش بي كرانه مي خواهم
پا بر سر دل نهاده مي گويم
بگذشتن از آن ستيره جو خوشتر
يك بوسه زجام زهر بگرفتن
از بوسه ي آتشين او خوشتر
پنداشت اگر شبي به سرمستي
در بستر عشق او سحر كردم
شبهاي دگر كه رفته از عمرم
در دامن ديگران به سر كردم
ديگر نكنم زروي ناداني
قرباني عشق او غرورم را
شايد كه چو بگذرم از او يابم
آن گمشده شادي و سرورم را
آنكس كه مرا نشاط و مستي داد
آنكس كه مرا اميد و شادي بود
هر جا كه نشست بي تامل گفت؛
( او يك زن ساده لوح عادي بود )
مي سوزم از اين دو روئي و نيرنگ
يكرنگي كودكانه مي خواهم
اي مرگ از آن لبان خاموشت
يك بوسه ي جاودانه مي خواهم
رو، پيش زني ببر غرورت را
كو عشق تو را به هيچ نشمارد
آن پيكر داغ و دردمندت را
با مهر بروي سينه نفشارد
عشقي كه تو را نثار ره كردم
در سينه ديگري نخواهي يافت
زان بوسه كه بر لبانت افشاندم
شورنده تر آذري نخواهي يافت
در جستجوي تو و نگاه تو
ديگر ندود نگاه بي تابم
انديشه ي آن دو چشم رؤيائي
ديگر به هواي لحظه اي ديدار
دنبال تو دربدر نمي گردم
دنبال تو اي اميد بي حاصل
ديوانه و بي خبر نمي گردم
در ظلمت آن اتاقك خاموش
بيچاره و منتظر نمي مانم
هر لحظه نظر به در نمي دوزم
وان آه نهان به لب نمي رانم
اي زن كه دلي پر از صفا داري
از مرد وفا مجو، مجو، هرگز
او معني عشق را نمي داند
راز دل خود به اومگو، هرگز