![]() |
![]() |
|
| زندگی کن و لبخند بزن به خاطر آنهایی که با لبخندت زندگی می کنند....... |
|
از همان روزي كه دست حضرت قابيل گشت آلوده به خون حضرت هابيل از همان روزي كه فرزندان آدم زهر تلخ دشمني در خون شان جوشيد آدميت مرد گرچه آدم زنده بود از همان روزي كه يوسف را برادرها به چاه انداختند از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند آدميت مرده بود بعد ، دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب گشت و گشت قرن ها از مرگ آدم هم گذشت اي دريغ آدميت برنگشت! قرن ما روزگار مرگ انسانيت است! سينه ي دنيا ز خوبي ها تهي است صحبت از آزادگي ،پاكي ، مروت ابلهي است صحبت از موسي و عيسي و محمد نابجاست قرن موسي چمبه هاست ! من كه از پژمردن يك شاخه گل از نگاه ساكت يك كودك بيمار از فغان يك قناري در قفس از غم يك مرد ، در زنجير حتي قاتلي بر دار ! اشك در چشمان و بغضم در گلوست وندرين ايام ، زهرم در پياله زهر مارم در سبوست مرگ اورا از كجا باور كنم ! صحبت از پژمردن يك برگ نيست واي ! جنگل را بيابان مي كنند ! دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان مي كنند هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا آنچه اين نامردمان با جان انسان مي كنند صحبت از پژمردن يك برگ نيست فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست فرض كن جنگل بيابان بود از روز نخست در كويري سوت وكور در ميان مردمي با اين مصيبت ها صبور صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق گفتگو از مرگ انسانيت است |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت توسط سمیرا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت توسط سمیرا |
|
گريه زير بارون:
بارون مي اومد........ دلم گرفته بود رفتم زير بارون.... صورتمو گرفتم به طرف اسمون داد زدم گفتم خدايا مگه من چي کار کردم؟؟؟؟؟؟ خدايا به همين بارون قسمت ميدم يا اين چيز هارو تموم کن يا منو راحت کن........ زدم زير گريه صورتم خيس شد اما از بارون چشمام يادم اومد يه روزي اينو بهم گفتي هر وقت بارون اومد بدون دارم پشت ابرا گريه ميکنم صدات زدم اما کسي جوابمو نداد زدم زير گريه بهم گفتي اگه وقتي بارون مي آد ارزو کني بر اورده ميشه منم از ته دل ارزو کردم که... اومدم پايين صورتم خيس شده بود همه بهم گفتن چه باروني مي آد اما هيچ کس نفهميد صورت من از بارون چشمام خيس شده |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت توسط سمیرا |
|
|
شدی به زندگی مرد تازه ای سنجاق و بو گرفته دلت در هوای گرم اتاق کنار تخت کثيفی که تا ابد خاليست کنار بچه و سردرد و خستگیُ و اجاق - غذا چه خوب شده!« دست»پختتان عاليست! ...و عشقبازی از اين «دست» زير نور چراغ مقاله ها که تو را می خورند پی در پی و بحث روز شدی آه! داغ داغ ِ داغ! پناه می بری از دست زندگی به خودت به خاطرات قشنگی که مرده در اوراق ...و در لباس عروسی دلت گرفته فقط! و در لباس عرو...فکر می کنی به طلاق!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت توسط سمیرا |
|
|
یکی دیوانه ای آتش بر افروخت
در آن هنگامه جان خویش را سوخت همه خکسترش را باد می برد وجودش را جهان از یاد می برد تو همچون آتشی ای عشق جانسوز من آن دیوانه مرد آتش افروز من آن دیوانه آتش پرستم در این آتش خوشم تا زنده هستم بزن آتش به عود استخوانم که بوی عشق برخیزد ز جانم خوشم با این چنین دیوانگی ها که می خندم به آن فرزانگی به غیر از مردن و از یاد رفتن غباری گشتن و بر باد رفتن در این عالم سرانجامی نداریم چه فرجامی ؟ که فرجامی نداریم لهیبی همچو آه تیره روزان بساز ای عشق و جانم را بسوزان بیا آتش بزن خکسترم کن مسم در بوته هستیی زرم کن |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت توسط سمیرا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
آنکه در تنها ترین تنهاییم تنهام گذاشت
کاش در تنها ترین تنهاییش تنها کس تنهاییش تنهایش بگذارد |
| پیوندهای روزانه |
|
مسیحا راز باران...رهاودانیال عشق ماندگار... قطره ها در جریان mitee آقا رضا آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
برای خودم... |
| پیوندها |
|
سکوت شب ناخدای عاشقان جایی برای با هم بودن طلوع خورشید |
|
RSS
|