![]() |
![]() |
|
| زندگی کن و لبخند بزن به خاطر آنهایی که با لبخندت زندگی می کنند....... |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت توسط سمیرا |
|
|
من از فاصله دورمی ایم از فرسخ تنهایی....... از گذشته ها وخاطره های بی نشان.......... جایی که تابوت خنده برشانه های گریه به گورستان فراموشی رفته است........... وسایه سکوت تمام دل را پوشانده است......... سکوتی منفور. منفورتراز تمام بی کسی های دنیا .......... سکوتی عظیم تراز تمام غم های دنیا......... ترسی خفیف اما پایداربه هویت گم شده ام چنگ میزد........... انقدر غمگینم که حتی باد بارقص برگها هم شادم نمیکند......... به چهره خود در اینه نگاه میکنم..........نکنه انقدرعوض شده ام که با خودم غریبه ام؟.......... من نمیدانم کدام پیچک تنهایی را کاشته ام که اینچنین بر من پیله کرده و من در خود فرو ماندم.......... نمیدانم چه چشمی را بارانی کردم که تاچشم گشودم از چشم دنیا افتادم.......... کاش فریاد انقدر بی صدا بود که حرمت سکوت رانمیشکست......... کاش کلمه حقیقت انقدر با لبها اشنا بود.......... که برای بیان کردنش نیازی به شهامت نبود......... کاش درقاموس قصه ها شکوه لبخند در معنی داغ اشک گم نمیشد............ وبالاخره....................... کاش مرگ معنی عاطفه را مي فهميد......ولي حيف...... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت توسط سمیرا |
|
|
پاییزبود .... باد می امد..... وبرگ ریز خزان... اما دل تنگ ابر و...... بغض کهنه اش "قصه ای همیشگی بود بالا خره به یک تلنگر باد بغض ابر شکست" وتنها به ضرب ان تلنگر کوچک " چشمان اسمان برقی زد و انگاه ارام گریست نه در پنهانی"چون عاشقی دیوانه.... چونان شیدایی"که به سرمستی ازعشق فریاد می زد واشک می ریخت باران می بارد...... دلم هوای باران کرده بود .... دلم برای آواز بلند ناودان خانه مان تنگ شده بود " که گاه وبی گاه تا فریاد بلند ابشاران " بر طبل تنهایی اش می نواخت ونم نم سرشک باران را برگونه های پنجره می دیدم که ارام می غلطید وبر زمین می افتاد امشب در این شب بارانی در زیر باران می مانم تا وجودم از طراوت عطر باران پر شود تا همه دل خستگی ها وبی قراری ها راازمن بزداید تا پاک شوم از همه بدی هایم .... ازهر انچه که مرا ازمن دور می کند.... چشمانم رامی بندم وغرق در وجود خویش واین باران می شوم تا زمانی که دروجودم خنکای باران و نورروشنایی را حس کنم امشب در زیر باران می مانم..... تا......... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت توسط سمیرا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
آنکه در تنها ترین تنهاییم تنهام گذاشت
کاش در تنها ترین تنهاییش تنها کس تنهاییش تنهایش بگذارد |
| پیوندهای روزانه |
|
مسیحا راز باران...رهاودانیال عشق ماندگار... قطره ها در جریان mitee آقا رضا آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
برای خودم... |
| پیوندها |
|
سکوت شب ناخدای عاشقان جایی برای با هم بودن طلوع خورشید |
|
RSS
|