![]() |
![]() |
|
| زندگی کن و لبخند بزن به خاطر آنهایی که با لبخندت زندگی می کنند....... |
|
هنر در پوست تخم مرغ
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت توسط سمیرا |
|
|
از وقتی سقف خانه مان چکه می کند از باران بدم می آید.. از وقتی مادرم پای دار قالی مرد از قالی بدم می آید از وقتی برادرم به شهر رفت و دیگر نیامد از شهر بدم می آید از وقتی پدرم شبها گریه می کند از شب بدم می آید از وقتی دستان آن مرد سرم را نوازش کرد و بعد به پدرم سیلی زد از دستهای مهربان بدم می آید.. از وقتی خواهرم پاهایش زیر گرمای آفتاب تاول می زند از آفتاب بدم می آید از وقتی سیل آمدو مزرعه را ویران کرد از آب بدم می آید و تنها خدا را دوست دارم!!! چون او باران را فرستاد تا مزرعه مان خشک نشود!!! چون او شب را می آورد که اشک های پدرم را هیچ کس نبیند!!! چون او مادرم را برد پيش خودش که او هم گریه نکند!!! چون او به برادرم کمک کرد که برود تا آنجا خوشبخت تر زندگی کند!!! چون من دعا کردم و می دانم دستهای آن مرد را که به پدرم سیلی زد فلج خواهد کرد!!! چون او آفتاب را فرستاد تا مزرعه جوانه بزند!!! چون او سیل را جاری کرد تا گناه انسان را از زمین بشوید!!! و من تنها خدا را دوست دارم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت توسط سمیرا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت توسط سمیرا |
|
|
شدی به زندگی مرد تازه ای سنجاق و بو گرفته دلت در هوای گرم اتاق کنار تخت کثيفی که تا ابد خاليست کنار بچه و سردرد و خستگیُ و اجاق - غذا چه خوب شده!« دست»پختتان عاليست! ...و عشقبازی از اين «دست» زير نور چراغ مقاله ها که تو را می خورند پی در پی و بحث روز شدی آه! داغ داغ ِ داغ! پناه می بری از دست زندگی به خودت به خاطرات قشنگی که مرده در اوراق ...و در لباس عروسی دلت گرفته فقط! و در لباس عرو...فکر می کنی به طلاق!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت توسط سمیرا |
|
|
و عشق… كه معتادِ هرشب قرص خوردن بود و زندگي… كه سنگ قبر ِ كوچك من بود و هي صدايي كه بلندت كرده از … - خوبي؟! هذيان غمگيني كه به چي مشت مي كوبي؟؟؟ جيغ زني كه سعي / كرده انتخابش را مثل سؤالي كه نمي خواهد جوابش را جيغ زني كه هر شب از خواب تو پا مي شد به زندگي ِ من گره مي زد طنابش را جيغ زني كه مثل يك كابوس تكراري… و بچّه اي كه خيس كرده رختخوابش را… |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت توسط سمیرا |
|
|
شکوهی در لحظه های سرانجام است که ... اشکهای من میشناسندش ... عظمتی است چون عرش دوست ... چون لبخند عشق ... حتی پررنگ تر از برق چشمان مادر باران ... آغوش باز نیستان ازل و نای هزار آهنگ ناله های بی امان دل ... نگاه مهربان دوست و دست نوازشش بر سر کودک پخته تر از دیروز ایمان ... هجوم قطره های آدمیت و آبی دریای حقیقت... منظره ای ناب ... ناب تر از هرچشمه کوهستان رویا ... واژه ای به مستی التهاب و مفهومی چون سر آمدن انتظار ... دوست ,,, دوست ... طلوع خورشید معنا و غروبی همیشگی برای مفهومی چون زمان ... چشمان من خیره در ستیغ کوه صبر ..همان دروازه ورود پادشاه عشق ... فریاد سکوتم بر پهنای دشت مهرش ... اشک های خاطره برگوشه چشمانم و بالهای جانم نیم خیز پرواز ابد ... در آن شکوه رخصتی از دوست آتش گرفتن در شمع جاودانگی اوست . در آن شکوه می توان در زلال چشمه های صداقتش رخسار از گرد زمانه زدود . تنهای مهربانم به وسعت تنهاییم دوستت دارم ... به سنگینی بار گناهانم و سبکباری اشک های گاه و بیگاهم ... از این واژه هرگز خسته نخواهم شد ... دوستت دارم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت توسط سمیرا |
|
|
بستگی های چسبناک ِ من به « دارد»
صورتی ِ ملوس ِ تو در پاگرد ِ خاک گرفته تابوت استخوانی استخوانی که از گلوت پائین رفت... از قبر تازه ام خوشم میآید و از ضربه های سنگ ریزه به سنگ سیاهی که بفرمائید نمی خواهی یک طبقه بیشتر ندارد پلّه ندارد انتظار ندارد از ضمیر مجهول الهویّه ای چیزی / بگو وقتی خیال برم داشت چرا نمی گیری
مرا که از پلّه ها ی چندم به خانه ای یک طبقه فکر می کنم و ضربه های سنگ ریزه به شیشه های اتاقی
سر ِ من داد نزن عزیزم! آدامس صورتی ام را به دیوار این برج چسباندم که چسباندم! کــَج با ردیف پلّه های بی نرده صد بار گفتم بچّه را در خانه های خالی نگذار در پنج ِ عمودی که می رود بالا که بفرما! انتظار نداشته باش از مرده ای که دیگر مرده است
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت توسط سمیرا |
|
|
قاب عکس لخت خالی روی دیوار میگه نیستی همنفس بودی یه روزی دیگه نیستی ! دیگه نیستی تو دیگه نیستی و چشمات دیگه جای گم شدن نیست بی تو تن پوش ترانه مرهم زخمای من نیست اگه می موندی کنارم پابه پای من می سوختی اینه ی خاطره ها رو به یه گریه می فروختی تو باید می رفتی ? بانو ! موندنت سقوط ما بود حالا دوری اماهستی ? این تمام ماجرا بود هنوزم وقتی شبام رو با ترانه می گذرونم بهترین ترانه هام رو تو دل خودم می خونم تو رو مثل یه ستاره اونور گریه می بینم همه گلایه هام رو تو یه لحظه پس می گیرم اگه 㭠موندی کنارم پا به پای من می سوختی اینه ی خاطره ها رو به یه گریه می فروختی تو باید می رفتی بانو ! موندنت سقوط ما بود حالا دوری اما هستی این تمام ماجرا بود هنوزم وقتی شبام رو با ترانه می گذروندم بهترین ترانه هام تو دل خودم می خونم تو رو مثل یه ستاره اونور گریه می بینم همه ی گلایه هام رو تو یه لحظه پس میگیرم اگه 㭠موندی کنارم پا به پای من می سوختی اینه ی خاطره ها رو به یه گریه می فروختی تو باید می رفتی بانو ! موندنت سقوط ما بود حالا دوری اما هستی این تمام ماجرا بو |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت توسط سمیرا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت توسط سمیرا |
|
|
شبی به خواب می روی |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت توسط سمیرا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
آنکه در تنها ترین تنهاییم تنهام گذاشت
کاش در تنها ترین تنهاییش تنها کس تنهاییش تنهایش بگذارد |
| پیوندهای روزانه |
|
مسیحا راز باران...رهاودانیال عشق ماندگار... قطره ها در جریان mitee آقا رضا آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
برای خودم... |
| پیوندها |
|
سکوت شب ناخدای عاشقان جایی برای با هم بودن طلوع خورشید |
|
RSS
|