تبليغاتX
تا رهایی...
زندگی کن و لبخند بزن به خاطر آنهایی که با لبخندت زندگی می کنند.......

Go to fullsize image

اینم کتاب عشق !!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط سمیرا  | 

نمی دانم چرا نمی توانم با روزهای خدا صبوری کنم

نمی دانی چقدر دلم گرفته

چند ساعتی است عقربه ها در آغوش هم مانده اند

اینجا همه چیز مرده است

صندلی ، میز ، آیینه ، ستاره ، پنجره ، دیوار

و حتی ماهیهای درون قاب

و من

که از همه مرده ترم!

اگر باور نداری پاورچین پاورچین کنارم بیا

 ببین که بوی کــافـــور میدهم

آواز کــلاغ ها را هم میشنوی؟

این آواز سیاهی اتاق را بیشتر میکند

کــلاغهای سیاه پوشی که

به جای خرما قــــار قـــــار تعارف میکنند

اینجا مجلس ختم من است!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط سمیرا  | 

از تو چیز زیادی نمیخواهم همین که بتوانم از هزار توی جادویی چشمانت بگذرم  همین که یک شب را اسوده از هراس نبودنت سر کنم برایم کافیست   رویای دست نیافتنی من

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط سمیرا  | 

            

Go to fullsize image

 

از خدا خواستم تا دردهايم

را از من بگيرد


 
خدا گفت: نه
رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکش.

از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد


 

خدا گفت: نه
شکيبايي زاده رنج و سختي است.
شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است.
 

از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد

 

خدا گفت: نه
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري


از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد


 
خدا گفت: نه
رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکتر و نزديکتر مي کند.
 

از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد


 
خدا گفت: نه
بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي


 
من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از خدا خواستم

 و باز گفت: نه
من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي لذتي به کف آري.


 
از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط سمیرا  | 

دلم یه بغل اطلسی آبی... گریه.... میخواد !

کسی داره ؟

...

دلم گرفته...

چشام بازم خیسه...

یه بغل اطلسی آبی گریه میخوام.

داری ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط سمیرا  | 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط سمیرا  | 

میخوام امشب بشینم یه شعر تازه تر بگم

می ناب برام بیار میخوام برات قصه بگم

اون موهای سیه ابریشمیت رو باز نکن

اون چشمای دل فریبت رو ببند

تو چشمام نگاه نکن

اون لبای چون گیلاست رو برام غنچه نکن

ما زیر سایتونیم سایت رو از ما کم نکن

عزیزم

خوشگلکم

نازنینم

برگ گلم

نفسم بالا نمیاد اگه تو رو نبینم

قلبم و میخوای که زیر پاهات بکارم

گل بده

گلهاشو برات بیارم

خوشگله اگه چشات بگه آره

دیگه من حق ندارم

یه لحظه تنهات بذارم

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط سمیرا  | 

برده نگو طفلی دل سپرده یه نفر دلش رو برده   

                       بگو چون عاشق قلبش تا به حال از غم نمرده

              می دونی زندگی سخت بار حرف زور زیاده

                  اون کسی برده ک قلبش را به دست غم نداده

                              نگو طفلکی منم من ،من شهامتم زیاده

                                    هیچ کسی هنوز تو دنیا مثل من که دل نداده

                                                     مثل پرواز پرنده توی قلب اسمونا

                            من دل و به عشق سپردم توی قلب کهکشونا

                  پر زدم من توی چشمات با تو من پرواز کردم

                من از پایان می ترسیدم و اغاز کردم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط سمیرا  | 

 

تو از تبار باران ،  من از تبار خاکم

به من ببار همیشه ، نباری من هلاکم 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط سمیرا  | 

بارون ...
 

بــــارون که می باره تو رو یاد من می یاره

منتظر می شینم تا تـــو برگردی دوبــاره

همیشه اینجا تو خونه جای تو خالی می مونه

تو دیگه بر نمی گردی دل من تنـــها می مونه

اگه باز بــارون ببـــاره ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط سمیرا  |