![]() |
![]() |
|
| زندگی کن و لبخند بزن به خاطر آنهایی که با لبخندت زندگی می کنند....... |
|
گفت این راه رو من رفتم... از خاطره هاش گفت...(دلم یه کم قرص شد) خاطره های خطرناکی که الان جرات نداره تن به انجام حتی یکیش بده... منم از خودم گفتم... از سختی هائی که کشیدم... گفت این راه رو خیلی ها رفتن... (دلم قرص تر شد) گفت این راه رو تو هم باید بری... نوبت توئه... (فکر کردم...خیلی) گفتم کاش تنها نبودم تو این راه... کاش انقد از شماها عقب نبودم... گفت تنها نیستی... (دلم محکم شد)
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 13 آذر1388ساعت توسط سمیرا |
|
|
قانون قهوه:
قبل از اولین جرعه از قهوه داغتان، رئیستان از شما کاری خواهد خواست که تا سرد شدن قهوه طول خواهد کشید. قانون بیومکانیک: نسبت خارش هر نقطه از بدن با میزان دسترسی آن نقطه نسبت عکس دارد. قانون نتیجه:
وقتی میخواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمیکند، کار خواهد کرد. قانون روبرو شدن:
احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید که مایل نیستید با او دیده شوید افزایش مییابد. قانون حمام: وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردید تلفن شما زنگ خواهد زد. قانون معذوریت: اگر بهانهتان پیش رئیس برای دیر آمدن پنچر شدن ماشینتان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشینتان، دیرتان خواهد شد. قانون کارگاه: اگر چیزی از دستتان افتاد، قطعاً به پرتترین گوشه ممکن خواهد خزید. قانون تعمیر: بعد از این که دستتان حسابی گریسی شد، بینی شما شروع به خارش خواهد کرد. قانون تلفن: اگر شما شمارهای را اشتباه گرفتید، آن شماره هیچگاه اشغال نخواهد بود. قانون صف: اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد |
|
+ نوشته شده در
جمعه 6 آذر1388ساعت توسط سمیرا |
|
|
دلم برای کسی تنگ است که
نمیداند... شاید بداند ولی نمیخواهد که بداند . . عشق پچیزی ارزش نداشت برای او هیچ نداشت ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1 آذر1388ساعت توسط سمیرا |
|
|
درست میان میدان رضا مرتضوی |
|
+ نوشته شده در
شنبه 16 آبان1388ساعت توسط سمیرا |
|
|
از بيم و اميد عشق رنجورم آرامش جاودانه مي خواهم بر حسرت دل دگر نيفزايم آسايش بي كرانه مي خواهم پا بر سر دل نهاده مي گويم بگذشتن از آن ستيره جو خوشتر يك بوسه زجام زهر بگرفتن از بوسه ي آتشين او خوشتر پنداشت اگر شبي به سرمستي در بستر عشق او سحر كردم شبهاي دگر كه رفته از عمرم در دامن ديگران به سر كردم ديگر نكنم زروي ناداني قرباني عشق او غرورم را شايد كه چو بگذرم از او يابم آن گمشده شادي و سرورم را آنكس كه مرا نشاط و مستي داد آنكس كه مرا اميد و شادي بود هر جا كه نشست بي تامل گفت؛ ( او يك زن ساده لوح عادي بود ) مي سوزم از اين دو روئي و نيرنگ يكرنگي كودكانه مي خواهم اي مرگ از آن لبان خاموشت يك بوسه ي جاودانه مي خواهم رو، پيش زني ببر غرورت را كو عشق تو را به هيچ نشمارد آن پيكر داغ و دردمندت را با مهر بروي سينه نفشارد عشقي كه تو را نثار ره كردم در سينه ديگري نخواهي يافت زان بوسه كه بر لبانت افشاندم شورنده تر آذري نخواهي يافت در جستجوي تو و نگاه تو ديگر ندود نگاه بي تابم انديشه ي آن دو چشم رؤيائي ديگر به هواي لحظه اي ديدار دنبال تو دربدر نمي گردم دنبال تو اي اميد بي حاصل ديوانه و بي خبر نمي گردم در ظلمت آن اتاقك خاموش بيچاره و منتظر نمي مانم هر لحظه نظر به در نمي دوزم وان آه نهان به لب نمي رانم اي زن كه دلي پر از صفا داري از مرد وفا مجو، مجو، هرگز او معني عشق را نمي داند راز دل خود به اومگو، هرگز |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 3 آبان1388ساعت توسط سمیرا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
آنکه در تنها ترین تنهاییم تنهام گذاشت
کاش در تنها ترین تنهاییش تنها کس تنهاییش تنهایش بگذارد |
| پیوندهای روزانه |
|
قطره ها در جریان mitee آقا رضا آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
برای خودم... |
| پیوندها |
|
بي همگان به سر شود ؛ بي تو به سر نمي شود |
|
RSS
|